تبليغاتX
خـمـخــــــــــانـــه

shakiba67

شکیبا

shakiba67

http://shakiba67.blogfa.com

خـمـخــــــــــانـــه

خـمـخــــــــــانـــه

خـمـخــــــــــانـــه

گر خمر بهشت است بگویید بریزند که بی دوست هر شربت عذبــــم که دهی عین عذابست ما را ز خیال تو چه پروای شرابست خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

خـمـخــــــــــانـــه

خـمـخــــــــــانـــه
ما را ز خیال تو چه پروای شرابست خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

حوالی غروب بود هوا دم کرده بود دکون دار ها یکی یکی دکون ها را تعطیل می کردند و کرکره ها را پایین می کشیدند.بازارچه خلوت و تاریک بود. صدای گریه ی پسر بچه از آن سوی بازار می آمد.ضجه های پسرک توجه رهگذران را به خود جلب می کرد.در عرض چند دقیقه دور تا دورش را جمعیتی از رهگذران پر کرده بودند.بعضی ها از سر کنجکاوی سری در جمعیت می کردن و وقتی می دیدند حلوا خیرات می کنندراهشونو می کشیند و می رفتندبعضی ها بی توجه رد می شدندو چند نفری بی آنکه بدانند چه خبر است چند تا فحش چارواداری حواله اش می کردند و بی نصیب از خوان نعمتشان نمی کردند.گلوله های درشت اشک روی صورتش غلط می خورد و چرک روی صورتش را می شست و می رفت.جای جویبار اشک ها روی صورتش در کنار کثیفی و سیاهی باقی صورتش با به دلقک های سیرک مبدل کرده بود آنطور که آدم ها دورش جمع شده بودند و داشتند خیره نگاهش می کردن راست رستی انگار دلقک بود و داشت ادا در می آورد حتی یکی در نیامد بگوید چه آخه مرگته؟پسرک هم اعتراضی نمی کرد فقط گریه می کرد ناله هم نمی کرد یک ربعی به همین منوال گذشت و پسرک آرام گرفتاز تو جیب کت مندرسش دستمال کثیفی بیرون آورد و صورتش را پاک کرد حالا دیگر صورتش یک دست شده بود دماغش را گرفت کلاه برت و پوسیده ای که برایش گشاد بود را روی سرش گذاشت و نگاه معصومانه ای به جمعیت کرد و گفت:" کسی نمی خواهد برود رو ترازو؟" کسی جواب نداد ترازویش را زیر بغلش را گذاشت و جثه ای نحیفش را از لای جمعیت بیرون کشید و رفت. خورشید آخرین جرعه ی جام زعفرانی روز را سر می کشید جمعیت کم کم متفرق شد چیزی نگذشت گذر سوت و کور شد چون کوچه های تنگ شب!

عنوانی برایش انتخاب نکردم دوست داشتم شما این بار عنوانش را پیشنهاد کنید

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 13:16 توسط شکیبا |
آگهی ترحیم خود نوشت!

این جانب در صحت عقل و سلامت روح بدین وسیله اعلام می دارم این وبلاگ به مدت نا معلومی(احتمالا بعد کنکور) به محله درک نقل مکان کرد  لذا :

"از همه دوستان وبلاگ گردان،علافان،زیگیلان، ندید بدیدا،جوبندگان نام و طلا و نخود سیاه، راه گم کرده ها ، سر راهی ها، کشتی شکسنگان به گل نشستگان،افسار گسیخته ها،زاغارت ها،سیبیلو ها ، پرتغال فروش پیدا کنا،آفتابه باز ها ،آنتن ها ،باخدا ها ، ناخداها،صنف محترم جانماز آبکشا،گیس بریده ها ، چشم سفیدا، غلط دیکته نویسا، ملا لغتی ها، قمپز در کن ها شهر فرنگی ها ، زاغه نشینا ،آسمان جل ها،قوقوری مقوری ها، زکلا ، بی ریختا ،فرقه رو به انقراض آدم حسابی ها، پنچر ها،مامانی ها،پشت وانتیا خواهشمندم پس مطالعه کامل آگهی ضمن صلب مغفرت برای آن روح پر فتوح؟! و فاتحه جهت قبولی آن مرحومه مغضوبه در کنکورو گذاشتن کامنتی جهت تسلای بازماندگان دل سوخته  ظرف سه ثانیه صفحه را کلوز کنید بر روح آن عزیز ناکام سوهان نکشید."

.......................................................................................................................................

 ما آزمونده ایم در این شهر بخت خویش    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش 

دوستان اگه خوبی دید حلال کنید اگه بدی دیدید حقتون بوده.در مورد بدقولی هام عاجزانه طلب عفو دارم.از اونجایی که ما بچه آدمیم معمولا وقتش بشه مثل بچه آدم سرمونو می نازیم پایین و گورمونو گم میکنیم.همین جا از تمام خواننده ها ی سر مرغوله تشکر می کنم بخصوص علیرضا رضایی  ، مهدی مهربون و سارای عزیزم

کندیم این دندون لقو. شر کم. عزت زیاد . حرف اضافه موقوف!

خدا پشت و پناه همه

امضا: مرحوم خودم

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اینم حسن ختام یا حسن وداع

 

شب هم بستر رطوبت چشم هایت

روی تن خسته شهر

زنگ میزند

و ستارگان با انگشت روی تن عرق کرده آسمان نقش می کشند

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 14:49 توسط شکیبا |
رویای بهار نارنج

 

شب بود نسیم خنک و روح افزایی از جانب جلگه می وزید. نسیم از لای جسم های لخت و مرطوب علف ها می رمید وخودش را به تن عرق کرده ی زمین می کشید و مستانه جست و خیز می کرد  تا هم آغوش شکوفه های مرکبات شود بوی شکوفه ها پاک او را دیوانه کرده بود. عطر شکوفه های سیب و پرتغال و خرمالو وگلابی هر مو جود سر به راهی  را از بند عقل و منطق بیرون می کشید و مست و مجنون می کرد.در گوشه ای از باغ مرکبات بهار نارنج در رویای سبزی به سر می برد و بر موج شیدا و شنگول نسیم سوار بود مهشید جادویی قرص ماه او را از خواب لطیفش بیدار کرد چشم های خرامانش را از روی بی میلی باز کرد. خمیازه ای کشید و با چشمان نیم بازبه مهتاب گفت :"این اشعه نقره ای بی رحمت روزی مرا خواهد کشت" بعد چشمانش را مالید به یاد خوابی که دیده بود افتاد چه رویای عجیبی بود براستی او چه در خواب دیده بود ؟ تا چند روز دیگر فصل برداشت آغاز می شد بهار نارنج و هم قطار هایش هر کدام پی سرنوشت خود می رفتند بعضی  ها شون مربا و مارمالاد می شدند بعضی خام مصرف می شدند بعضی ها هم تو هول حال برو بیار له می شدند خلاصه هرکی یه جور .....

خوابم می آد بقیه فردا شب

+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 0:56 توسط شکیبا |
تقدیم به عمو علیرضای عزیز که امروز تولدشه

 

شاید ان شعر اصلا تحفه ای سزاوار برای تقدیم کردن نباشه.اما چه می شود کرد این نیم مثقال ذوق تنها دارایی من از دنیاست آن هم در مقام دوستان باد.حاشا که گدایان فقر خود را نیز به درگاه شهریار خود عرضه می کنند.

.........................................................

آتش فشان حادثه بر جسم تب دار حوصله

امشب نفس های تنگ قافیه

تنها سکسکه ممتد ثانیه

در جنگ با اعصاب واقعه

داغ است چشم های سرخ آیینه

کند ضربان قلب فاصله

مات است استفراغ بی محتوای واهمه

سرد است رد انگشتان حادثه

ای وای ! دیگر خون هم نمی چکد ازرگ های تنگ حافظه

حاشا دیگر نمی شناسم حتی خیابان های خاطره

دم هم نمی زند ناز حنجره ششدانگ فاخته

لب پر می شود خیالم از وحشت سانحه

اشک است که سیاه می کند لباس فاتحه

تلخ است خرمای این آخرین خاتمه

خاک است بقای هرچه باقیه

چون می شود مرا که انگار مست هم کرده عقربه

شاید همه گیر شده این مرض در میکده

..............................................................

تقدیمی از طرف خودم به خودم

هرکه آمد به جهان نقش خرابی دارد      در خرابات بگویید که هوشیار کجاست

یه سوال از خودم: "هیجده سال پیش به چه امیدی پا تو این خراب شده گذاشتی" 

          

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 8:59 توسط شکیبا |
تک بیت بی رکاب!(2)

برای من که دیگران مهم نیستند

برای تو هم که من مهم نیستم

می بینی که چقدر با هم تفاهم داریم!

باشد که این تفاهم مسخره سرنوشتمان را بهم گره بزند!

..........................................

خدایا !

ببخش قلب کند ذهن مرا

که قبل از اینکه قانون بخواند

عاشق شد

تو گفتی من باور نکردم

دون صفتی این رعیت

که فراموش می کنند

رسم نسیان گر زمانه را

................................

تقصیر من نبود

گوجه فرنگی ها رو محمود دزدید

من تنها به غرق شدن قایق کاغذیم در لنجن زار عفیف خاطراتم خیره بودم

و فراموش کرده بودم بوی خاک اره را وقتی شرافت پدر از دست های سر کارگر لیز خورد

 .............................. 

می شود به تو خندید

به تسریر ای آب نکشیده قلمت

و ابعاد کند نوشتنت

آخر به تو هم می گویند نویسنده؟

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 22:52 توسط شکیبا |
دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند......

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند......

در باز کردم و گفتم :" هو یارو تو خواب نداری اگه خواب نداری لابد چشم داری می بینی رو پلاکارت نوشتند به خیابان پنجم منتقل شده."

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند......

در و باز کردم گفتم"ادم حسابی مثل اینکه تو تو باغ نیستی ها 30سال پیش دور این قرطی بازی ها رو خط کشیدم اگه من خط نمی کشیدم اونا دورمو خط می کشیدم."

 

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند......

در و باز کردم و گفتم:" مرتیکه (زنیکه)نفهم از خدا بی خبر ضد انقلاب بی پدر و مادر الهی خدا نسلتونو از زمین برداره بجای نماز شب امدید اینجا بی ناموسی کنید از خدا نترسیدید از گشت ارشادم نترسیدید که الهی درد و بلاشون کلهم اجمعین بخوره تو سرتون."

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند......

در و باز کردم و گفتم:" به پیر به پیغمبر اشتباه امدی حضرت عباسی اینجا نه بوده نه هست و نخواهد بود حالا کی فرستادت اه حالا مطمئنی هیچکی تعقیبت نکرد بیا تو تا لو نرفتیم......"

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند......

در و باز کردم ایندفعه گشت ارشاد بود گفت: درو با کن تا بگم عاشقتم به تو ثابت بکنم لایقتم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 22:42 توسط شکیبا |
تک بیت بی رکاب!

گناه دل مهر خیز من چه بود

که هرچه وفا کاشتم جفا درو کردم

..............................................

نگاه کن که وقتی منتظر توام

قلب ثانیه چه کند می زند

نکند بمیرد طفلک، زمان

و تو هنوز نیامده باشی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 11:36 توسط شکیبا |
عنوان ندارد!

..............................

گه گاهی که دلم می گیرد

قران چشم هایت را باز می کنم

و به لهجه بی سوادیم

سوره نگاهت را هزار بار از بر می خوانم

....................................................

 

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 23:13 توسط شکیبا |
چه کسی بچگیش را با من تقسیم می کند؟

                             

                               من و مونس بچگیمونو روی دیوارای کاه گلی خونمون نقاشی کرده بودیم.

زلزله که اومد بچگیمونم مثل مامان و بابا و آقا بزرگ و خیلی های دیگه زیر آوار خوابش برد وقتی هم نتونستیم از زیر آوار بیرونش بکشیم ، مرد.

شب همون روز بود که من به اندازه ی بابا بزرگ شدم و مونسم به اندازه مامان.

صبح که شد ، من دیگه یادم نبود که قرار بود با اصغر اینا بریم زمین خاکی با توپ چل تیکه اصغر بازی کنیم و تیم فرید خنگه رو سوراخ کنیم.

مونسم دیگه یادش رفت که برای بردن جایزه دارا و سارا پاکت پفک نمکی جمع کنه.

حالا شب که می شه  احساس می کنم روح سرگردان بچگی هامون روی خواب من و مونس قدم می زنه و صبح که میشه ، فقط رد پاشو زیر چشمای خیس خودم و مونس می بینم.

وحالا.......

چه کسی بچگیش را با من تقسیم می کند؟

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 17:41 توسط شکیبا |
به کجای این شب تیره بیاویزم!

بیشتر شبیه طویله بود تا خانه.دیواره های کاه گلی بخاطر مصرف مکرر دود سیاه شده بود پنجره ای در کار نبود .تنها بر فراز سقف سوراخ هایی تعبیه شده بود که نور مرده ای از آن به اتاق می خزید.بوی گند عرق و نم و تریاک که باهم در آمیخته بود. بوی تریاک بویی که با آن بزرگ شده بود. خوب می شناختش حتی بهتر ازخود پدر .در خانه که بود الا این سه رقم کار دیگری نمی کرد : یا می خورد یا می خوابید یا تریاک می کشید. گاهی هم هر سه را با هم. پدر او را تا دم اتاق که نسبتا تمیز تر بود، همراهی کرد. اتاق با قالی های رنگ و رو رفته ای فرش شده بود . سرش را به طرف پدر بر گرداند و گفت :"بابا بر گردیم من کادو نمی خوام . بریم من فردا امتحان املا دارما!!"

ـــ گور بابای درس همین جا بتمرگ سگ پدر.

به دست های پدرش چسبید و گفت:" تو رو خدا بابا بر گردیم"

پدر با دستش او را محکم به دیوارکوباند.دلش ضعف کرد.خون از پشت گوشش جاری شد ومثل سینه ریزی یاقوتی گردنش را تزیین کرد. گریه کرد و در حالی که با دستش سرش را آهسته می مالید با صدایی که با گریه اش مخلوط شده بودگفت: تو رو خدا تو روح آقا بزرگ!"

این را که گفت از جا در رفت و گفت :"خفه  میشی یا خفت کنم بی پدر!"بعد مشتش را جلوی صورت دخترک گرفت تا بترساندش. دخترک جلوی دهانش را گرفت و گریه اش را فرو خرد اما هنوز حق حقش جدارهای گلویش را متزلزل می کرد. پدر بیرون رفت و او را در برزخی سیاه وانهاد. انتظار یک کاووس از خود آن وحشتناک تر بود در عرض ان چند لحظه تمام ناخون های دست راستش را خورد بود . حالتی که لبه ی ناخون هایش ریشه ریشه شده بود. چند دقیقه بعد کادوی پدر با پای خودش وارد اتاق شد . دندان های دخترک از شدت ترس انچنان می لرزید که جای جای لب دخترک از گزش دندان هایش زخم و خونی شده بود. چشمانش پر از گلوله های شبنم شده بود مردک را نمی دید. فقط نتراشیده و نخراشیده ....................................................................................................................................

تمام شد همه چیز تمام  شد.....

 پدر برگشت و سفره باز شرافت دخترش را که در گوشه ای از اتاق به حال خود رها شده بود جمع کرد و برد. بدن دخترک از زخم ها ی تازیانه های شهوت می سوخت و تیر می کشید.دستهایش یخ بسته بود و نگاه نافذش بی روح و مرده سان.

در مدرسه  همه او را می شناختند و هیچ کس او را نمی شناخت. همه می گفتند مژگان زن شده و مژگان تنها یک سایه بود . سایه ای که از سایه خودش هم می ترسید.

"مژگان احمق !  چی فکرکردی که بابات می خواد کادوی شاگرد اولیتو بخره اونم بعد سه ماه چه خیالی چه خیالی!"

یک پایش مدرسه بود یک پایش دادسرا اما مژگان که دادی نداشت و نه بی دادی .داد را چکشی که در دست قاضی بود می کشید و چشمان مادر که از آن حرص انتقام جویی می بارید شب ها با مسکن های قوی می خوابید، شب هایی که برای مژگان فرقی با روز نداشت و چون صبح از پشت کوه های جنایت کار می جوشید ، چشمان بیمار مژگان هوس خواب می کرد خوابی حتی که آن هماز روی استیصال بود . مگر نه مژگان بد بخت کجا و لذت یک خواب سفید فام. سهم او  تنها و تنها یک بغض بود که رو دیواره های گلوی خراشیده اش رسوب کرده بود.همان خراش هایی که هنگام استرحام در برابر وحشی گری های مردک بر گلویش کشیده شد.

و دست در دست مادرش برای انجام عملیات نوشداری پس از مرگ سهراب .

"مادر تو دیگه چی می خواهی از جان این مژگان شریف! بهای شرافتم را از بابای بی شرفم می خواهی؟! اب رفته که دیگر به جوی بر نمی گرده خودم دیدم چند صفحه اسکناس ارزان فروخت ارزان بی غیرت قیمتم دستش نبود  حتما تا حالا همش را دود کرده. بر سر سفره ی ابوالفضل چی می خواستی وقتی داشتند با محتویات شرافت دخترت عیش می کردند ؟! ... "

                    ........................................................................................

« مادرم از ترس پدرم همان سال شوهرم داد. مسخره است شاگرد اول مدرسه سیکلش هم نگرفت . شویم را که اصلا نمی شناسم  هر وقت در اتاق خواب نگاهم به چشمان حریصش می افتد یاد پدر بی همه چیزم می افتم اما جهازم را خوب می شناسم مادرم انها را با پول جوانمردی پدرم برایم خرید الحق که پدری را در حقم تمام کرد. از تک تک اسبابم بوی گند خیانت می آید و من مانند یک مار ماهی هروز در این لجن زار می لولم بی آنکه بدانم چه بودم چه کردم و چه شده ام !»

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 15:44 توسط شکیبا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا